تبليغاتX
فریاد بی صدا
معلولیت محرومیت نیست 

من يک توان يابم که در وهله اول يک انسانم و حق زندگي كردن دارم.با دلي گرم و اميدي راسخ براي زندگي و موفقيتم تلاش مي کنم و همواره ذکر شکر خدا بر لبانم جاري است .اين شعار همگي ما توانيابان است " معلوليت محروميت نيست بلكه محدوديت است "و اين مسئله اي است که همه آدمها بايد دباره ما بدانند که ما ناتوان نيستيم بلکه بسيار انسانهاي قدرتمند و پر تلاشي هستيم و اين محدوديت هم نمي تواند مانع رشد و پيشرفت در زندگيمان شود.

اگر پايي براي دويدن ندارم در عوض روحي قدرتمند دارم كه مي توانم با توكل به خداي زيبا ويگانه پله هاي ترقي وسعادت را بپيمايم و با همت و تلاش پي در پي به قله هاي رفيع سعادت برسم تا بتوانم به کشورم خدمت کنم.

اگر دستي براي لمس كردن ندارم در عوض قلبي پاک و بي آلايش دارم که به واسطه آن مي توانم به دنياي روياي عشق پرواز کنم و بذر عشق و دوست داشتن را بر سر آدمها بپاشم.

اگر چشمي براي نگريستن ندارم در عوض حسي قوي و پاک همانند گلبرگهاي آلاله دارم که به واسطه آن تمام زيباييها و نعمتهاي بيکران خداوندي را احساس مي کنم .

اگر گوشي براي شنيدن ندارم در عوض ارتباط نزديکي با فرشتگان زيبا در افق بيکران هستي دارم که تمامي نجواها و زمزمه هاي عاشقان الله را به گوش دلم مي رسانند.

اگر زباني براي گفتن ندارم در عوض نگاهي عميق و نافذ دارم که با نگريستن عشق و درد را معنا مي کنم .

هيچ کارخدا بي حکمت نيست و حکمت آفرينش من هم در اين است که قدر نعمات خداوند را بيشتر بدانم و هميشه براي اين همه نعمت بي منتش شکر گذار باشم.

خدايا من تورا دوست مي دارم و تنها به تو عشق مي ورزم .خدايا من تمامي احساس و قلبم را تقديم محبتهاي بي انتهاي تو مي کنم.خدايا من در پرتو قدرت و حکمتت خودم را باور دارم و راه در مسير پر پيچ و خم زندگي بر مي دارم و زندگيم را با دستان خودم مي سازم.

ما توان يابان از ترحم و دلسوزي ديگران رنج مي بريم .تنها خواسته ما از هم کيشانمان اينست که ما معلولان را باور کنند و به ما به ديده انسان ناتوان نگاه نکنند.ما مي خواهيم که توانمندي ما را باور کرده و به ما براي پيمودن مسير زندگي اميدواري دهند.

من عاشق وطن و آينده کشورم هستم پس با تمام وجود تلاش و پشتکارم را بکار مي برم تا در ارتقا و پيشرفت کشورم سهم ارزنده اي داشته باشم . و در مقابل از دست اندر کاران و مسئولین این کشورم می خواهم برای اینکه بتوانم در پیشرفت کشور و اداره آن سهیم باشم امکاناتی را برای من و همنوعانم فراهم سازد تا ما هم بتوانیم نقشی در این میهن داشته باشیم.

در آخر من و دوستان و هم باورانم فریاد می زنیم ما نیز می توانیم

ما به این که خواستن توانستن است ایمان راسخ داریم

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=61987

 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 21:31
آفتاب مال كيست؟ 

 آفتاب مال کیست؟

آفتاب از آن من نیست ولی،

گرمی و تداوم زندگی است.

 

 

 چشمه مال کیست؟

چشمه تنها معنای عطش و تشنگی نیست،

استمرار جوشش است و زلال صمیمیت،

 

دریا مال کیست؟

دریا فقط برای تور و صید نیست،

مفهوم عمق است و بخشش،

   

آسمان مال کیست؟

آسمان تکرار نفس کشیدن نیست،

نشانه ی رهایی است و بخشش،

         

عشق چیست ؟

عشق فقط لذت نیست،

صبوری و طاقت است،

رویش هر روز یک امید،

انتظار شیرین لحظه هاست،

باران فرزند ابر است و

عشق فرزند آگاهی و نیاز،

عشق لطا فت همه ی  پاکی هاست ،

  

 The image “http://mabulle78.m.a.pic.centerblog.net/8p7ylwbb.gifâ€� cannot be displayed, because it contains errors. 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 8:5
عشق 
خوبه که آدم يکي رو دوست داشته باشه ، نه بخاطر اينکه نيازش رو بر طرف کنه ، نه بخاطر اينکه کس ديگري رو نداره ، نه بخاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار .بلکه بخاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره.     

وقتی که وفا قصه برف به تابستان است و محبت گل نایابیست به چه کسی باید گفت :

با تو خوشبخت ترین انسانم !؟؟

هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...

ولي اگه دل بستي …… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکنی

گمنامی زیر باران ایستادن و خیس شدن نیست .

 گمنامی آنست که برای دیگری چتری شوی و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشد ...

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 19:50
چرا صورتم خیس می شود؟ 

 

 

 
|+|
نوشته شده توسط معصومه در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:3
دلت را هم بهاري كن مانند بهار 
   
 
 

 

دلت را هم بهاري كن مانند بهار

 

آرزوها در انتظار برآورده شدن با تو به بهار مي آيند.

بر تن وسوسه هاي تمام نشدني لباس اعتدال بپوشان.

فصل اخم و حرف هايي كه در سردي هواي شبانه بخار مي شوند گذشته.

لبخندت را در آينه ي زلال چشمه ها براي خود تكرار كن.

كلمات كهنه را در سپيدي برف هاي آب شده ي رود بشوي

حرفهاي تازه را چون ماهي هاي پولك نقره اي صياد باش.

بگذار دو شكوفه ي تازه رسته براي لحظه اي در مردمك چشم ها قاب شوند

و نگاهت عطر مهرباني به خود بگيرد.

برف ها نشسته در لابلاي ابرها به دوردست ها آن سوي زمين كوچ كرده اند.

هوا باراني است. منتظر باش .

برخورد چترهاي باران خورده; عابري را شايد با تو آشنا كند.

هيزم شكن كنده ي غم هايت باش و در آتش سور چهارشنبه ات آنها را بسوزان.

از پيله ي سخت تنهايي بيرون بيا. پروانه شو.

هواي دشت سبز عاشقي در انتظار بال هاي زيباي توست.

به تكرار سريع برف پاك كن روي شيشه ي ماشين زمان در جاده ي زندگي نگاه كن.

تابلو بازگشت ممنوع را به خاطر بسپار. مقصد، نرفته هاست.

برگهاي بي وفا را فراموش كن.

جوانه ها تازه روييده اند. دستكش هاي چرمي قهر را با دندان سپيد محبت بيرون بكش.

بگذار دست هايت هواي آشتي بخورند.

همه ي درها كه بسته باشد گريبان تنهايي امن ترين جا براي گريستن است.

گريه، فهم چشم ها را بالا مي برد .

تنهايي را از حس تكرار خاطرات شيرين گذشته لبريز كن.

در دادگاه شبانه ي اعمال روزانه، پيش از همه خود را ببخش.

گاهي لازم است كه اسم روي شيشه ي بخار گرفته را فراموش كني

و نامي تازه روي ديوار احساست بنويسي .

فاصله هايي در انتظار فرو ريختن اند. آن بهار را كه دستت به زنگ نمي رسيد،

به ياد بياور و فراموش نكن زماني مي رسد كه هر چه زنگ مي زني

هيچ كس در خانه نيست تا در را به رويت باز كند.

اين فاصله را زندگي كن.

زندگي زيباست

سایه حق،

سلام عشق،

سعادت روح،

سلامت تن،

سرمستی بهار،

سکوت دعا،

سرور جاودانه،

 این است هفت سین ما

 اینها همه پیشکش تو باد

عزیزان هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

 

برای همگی شما عزیزان سالی پر بار، توام با موفقیت و سلامتی آرزو میکنم

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 1:44
تو بیا و بنویس 

دستهایم بی حس و نگاهم نگران


می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم

راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟

 

می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟


من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
تو بیا و بنویس

 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 20:8
کاش... 

کاش می دانستیم زندگی کوتاست

 کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم

 کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم

 کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

 کاش دلهایمان دریایی می شد

 کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا نهایت

کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

 کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود کاش...

امروز سالروز پدر عزیزم بود. امروز دو سال شد از زمانی که ما رو ترک کرد، ما را با کوله باری از خاطره و دل تنگی تنها گذاشت و رفت.

 کاش.........

 

 

روحت شاد پدر خوبم و عزیزم

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 5:30
یلدا 

يلدا براي بچه‌ها، آجيل و طعم هندونه‌ست
ولي برا بزرگترا، يه خاطره، يه نشونه‌ست

يلدا شب ولادته؛ اين جورهِ تو نوشته‌ها:
خورشيد و دنيا مي‌آرن، تو دل شب فرشته‌ها

فرشته‌هاي مهربون، فرشته‌هاي نازنين
از اوج ِ اوج ِ آسمون، ميان پايين، روي زمين

شبيه دونه‌هاي برف، روي درختا مي‌شينن
تا خورشيد و بغل کنن، تا صُب يه وختا مي‌شينن

قصه مي‌گن براي هم؛ گر چه شبيه قصه نيست
قصه‌ي اون‌ها مثل ِ ما، نون و پنير و پسه نيست

مي‌گن: يه شب از آسمون پولک آبي مي‌باره
تا دم دماي صُب بشه برف حسابي مي‌باره

وقتي گمون نمي‌کني، ستاره‌اي پر مي‌زنه
يه آفتاب مهربون، از تو افق سر مي‌زنه

يه شب تو اوج تيرگي، ستاره رو نشون مي‌دن
تو دل ِ شب، شب سيا، صُب مي‌شه و اذون مي‌دن

مي‌آد و مرهم مي‌ذاره به ساقه‌ي مَلَخ زده
نماز حاجت بخونيد، مردم ِ شهر ِ يخ زده!

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 16:56
کاش من هم آبی شوم  

 

خوش به حال آسمان كه هر وقت دلش می گيرد، بی بهانه می بارد.

 

  به كسی توجه نمی كند ... از كسی خجالت نمی كشد ... می بارد... می بارد...

 

 اين قدر می بارد تا آفتابی بشود  ... ‌آبی بشود ...!!!

 

کاش ... کاش می شد مثل آسمان بود ... كاش می شد وقتی دلم می گرفت اونقدر ببارم تا بالاخره

 

آفتابی بشوم ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده ... انگار نه انگار كه  غصّه ای بوده ...

 

همه چيز فراموشم می شد ...!!!

 

آسمان چشم های من تا صبح بارید...

 

نگام کن...

 

حالا آبی شدم؟؟ 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 19:2
نیمه گمشده ام؟ 

نیمه گمشده ام آخر کیست

این سوالیست که با خود دارم

 

نیمه گمشده ام یک سیب است

سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید

 

نیمه گمشده ام یک آهوست

وچه چشمان سیاهی دارد

چقدر تندرواست

مثل این که دل او نیز هوایی دارد

 

نیمه گمشده ام یک دریاست

چقدر موجو تلاطم دارد

چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد

 

نیمه گمشده ام یک رود است

از کنار دل من می گذرد

و ترش می سازد  به هوای دل سودا زده اش

 

نیمه گمشدهام یک کوه است

پر صلابت پر حجم  و عجب شرم و حیایی دارد

 

نیمه گمشده ام یک بید است

که به مجنون صفتی مشهور است

 

نیمه گمشده ام یک فصل است

که همه فصل خدا را دارد

 

نیمه گمشده ام یک ساز است

و صدای نی مجنون دارد

و صدای دل پر درد زمان  که برای دل من می خواند

 

نیمه گمشده ام یک ابر است

سیرت و صورت زیبا دارد

ولی گه گاه دلش می گیرد  پس کمی اشک ز خود می بارد

 

نیمه گمشده ام یک دشت است

پر ز گلهای شقایق شده است

پر ز عطر است پر ز سنبل

پر ز خواب گل مریم شده است

 

نیمه گمشده ام مهتاب است

که شب تار به هم می پوید

 

نیمه گمشده ام یک تنهاست

که دلی پر ز شکایت دارد

و کسی را به نفس می خواهد  که بر او راز و غم دل گوید

 

نیمه گمشده ام در یاد است

و درون دل من می ماند

 

نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم

و برای دل مهتابیمان  نور و عشق ابدی می خواهم

نور و عشقی ز صفا می خواهم  که میان من و اوجاوید است

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 16:14
لوگوي دوستان