تبليغاتX
فریاد بی صدا
قصه ی دراز شب عشق و شکیبایی 

 

با سلام به همگی دوستان عزیزم

هفته گذشته جشن ازدواج من و همسر عزیزم محسن حسینی طاها برگزار شد. عده ای از دوستان عزیز و استادان بزرگوارمان در این جشن شرکت داشتند. سرکار خانم دکتر نگین حسینی روزنامه نگار و مدرس دانشگاه از جمله دوستانی بودند که با حضورشان ما را سرفراز فرمودند.

 آنچه در پی می آید یاداشت ایشان به مناسبت آن شب به یاد ماندنی است، جا دارد از این دوست بزرگوار و گرانقدر کمال تشکر را داشته باشم.

قصه ی دراز شب عشق و شکیبایی

ارسال شده توسط نگین حسینی در ۲۹م آبان ۱۳۸۸

mohsen-4

 

بدون مقدمه بگویم؛ محسن یک الگوی کم نظیر از شجاعت، جسارت و مداومت برای رسیدن به خواسته هایی است که دور و حتی ناممکن به نظر می آید. این را همیشه می دانستم اما هرچه زمان می گذرد و من با گوشه های بیشتری از زندگی محسن آشنا می شوم، درمی یابم که او به راستی انسان عجیبی است؛ کسی که می تواند از هیچ، همه چیز بسازد. محسن همین کار را با خودش و زندگی اش کرده است: مشکل حرکتی او در نگاه سطحی و قالبی بیشتر آدم ها، “هیچی” است که ممکن نیست راه به جایی ببرد اما محسن سال های سال است که از شرایط سخت جسمانی اش گذشته و راهی را طی کرده است که گاه فراتر از راه افراد غیرمعلول به نظر می رسد.

محسن در مدارس دانش آموزان غیرمعلول درس خواند. دشواری تحصیل در کنار دانش آموزانی که معلولیتی ندارند و از یک حرکت غیرعادی، موضوعی برای تفریح در طول سال تحصیلی می سازند، محسن را وادار نکرد که از خیر درس خواندن بگذرد. تمسخرها را تاب آورد، اهانت های کودکانه ی همکلاسی ها و باورنداشتن های بزرگانه ی بعضی از معلمان را به جان خرید و ادامه داد. حتی روز اول مهر که سرایدار مدرسه جلوی محسن را گرفت، چون فکر می کرد این پسر سرگردان، اشتباهی وارد مدرسه شده، محسن کم نیاورد؛ تلاش کرد برایش توضیح دهد که ثبت نام کرده است. او به خانه برنگشت.

محسن ادامه داد؛ تا دانشگاه، کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی. در کنار تحصیل، شعر هم می گفت؛ ادامه ی همان قریحه ی ادبی که از کودکی داشت و باعث شد دوستانی در مدرسه دور خود جمع کند و گروهی ادبی را تشکیل دهد از همان پسرک هایی که ابتدا باورش نداشتند اما طولی نکشید پی بردند که در محسن هوش و استعدادی هست بالاتر از همه ی آنها. محسن همکاری با روزنامه اطلاعات را از اوایل دهه ۸۰ شروع کرد و بعد با روزنامه های دیگرهم ادامه داد. چندین جایزه از جشنواره های مطبوعاتی گرفت. پارسال هم در کنکور کارشناسی ارشد قبول شد تا رکورد دیگری در موفقیت های علمی اش ثبت کند.

و حالا … محسن داماد شده است. محسن حسینی طه، دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی، نویسنده، شاعر. پسری تیزهوش که سال های سال است با نگاه غریبه ی جامعه به او، با احساس ترحم مردمی که اطرافش زندگی می کنند، و با فکر ناتوان دانستن اش می جنگد، همراه خواهر و پدر و مادری که همه ی عمرشان را گذاشتند برای پیشرفت او. محسن به سختی راه می رود و بادشواری حرف می زند. معلولیت جسمی، بر او برچسب “ناتوانی” زده؛ درحالی که او باهوش و اهل قلم است. محسن و خانواده اش سال های زیادی است درحال مبارزه ای صبورانه با جامعه ای هستند که معلولیت را مساوی ناتوانی و ترحم می داند.

شب عروسی است. مادر محسن می گوید: «چند روز است فکر می کنم نکند در خواب و خیال باشم؟ به همسرم گفتم یعنی من بیدارم؟ همیشه خیال می کردم می میرم و عروسی پسرم را نمی بینم…» در صورتش، رد رنج های گذشته پیداست؛ روزهای بغل زدن محسن برای رساندنش به مدرسه؛ کنار او نشستن سر کلاس تا کودکش که به زحمت مداد به دست می گیرد، از املاء معلم عقب نماند؛ لحظه هایی که بغض گلویش را می فشارد از نگاه های غریبه ی شهری که البته می خواهد مادر را همراهی کند اما نمی تواند و ناخواسته، ناخن به زخمش می کشد؛ لحظه ی پیشنهاد دلسوزانه ی همسایه: «این بچه معلول است، مدرسه می خواهد چکار؟ بگذار توی خانه بماند!». اشک هایی که فقط از جنس نگرانی مادرانه نیست؛ درهر قطره اش رنجی است و آرزویی که به محال می زند: «خدایا، ممکن است ببینم پسرم خوشبخت شده؟ مستقل شده؟»

و امشب، شب رسیدن به همان آرزوهاست. پدرمحسن می گوید: «کسی نمی داند چه کشیدیم تا محسن را به اینجا رساندیم… امشب به آرزوی زندگی ام رسیدم.» پدری که نه فقط مسئول تامین معاش خانواده بود، بلکه می بایست بار اثبات توانایی های پسرش در جامعه ای ناآگاه را هم به دوش بکشد و همپای او شود از این اداره به آن اداره، برای اینکه یک مسئول را متقاعد کند که: «پسرم فقط معلولیت جسمی دارد، مشکل ذهنی ندارد، تیزهوش هم هست و می تواند و باید، مثل همه ی بچه ها، از امکانات برخوردار باشد.»

پشت سر محسن و موفقیت های او، یک خواهر دلسوز هم هست که از اوان کودکی، آموخت که باید به خاطر داشتن برادری که مشکل جسمی دارد و نیازمند توجه و کمک بیشتر پدر و مادر است، خاموش و بی توقع بماند و گاه اگر توجهی که حق اوست، دریغ می شود، شکیبایی پیشه کند و نخواهد. و عجب کلمه ای است این واژه ی «شکیبایی» در خانواده ی حسینی طه. از پدر تا پسر، از مادر تا دختر، همگی صبورند و صبور. باشکوه است شبی چون شب عروسی که میوه ی شیرین این صبر دراز چیده می شود. به قول سهراب، «و عشق تنها عشق، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن…» حالا عشقی که لازمه اش شکیبایی است، خانواده ی حسینی طه را به ممکن شدن آنچه ناممکن به نظر می رسید، رسانده است.

محسن امشب در لباس دامادی، کنار معصومه، عروس دوست داشتنی اش نشسته و برق شادی در چشم های معصومش پیداست. معصومه هم اندک معلولیت جسمی دارد، مثل همسرش اهل نوشتن است و کتابی با عنوان “گاهی صورتم خیس می شود” منتشر کرده که مجموعه ای از دل نوشته های جذاب اوست. معصومه دستی هم در هنر عکاسی و مونتاژ دارد. او نیز زن صبوری به نظر می رسد که می تواند از عهده ی مدیریت زنانه ی خانه برآید.

امشب شب خوبی برای اهالی انجمن باور هم هست؛ چراکه عروس و داماد هردو باوری اند. باور افراد دارای معلولیت را دورهم جمع کرده و فرصت های ارزشمندی برای باورکردن توانمندی هایشان به عنوان افراد معلول، تسلیم نشدن مقابل باورهای کلیشه ای و تلاش برای ساختن و اشاعه ی باورهای جدید، دراختیار اعضایش گذاشته است. تعدادی از اعضای باور به جشن عروسی محسن آمده اند تا در خاطرات این شب به یادماندنی، سهیم باشند.

محسن روی کارت عروسی که تاریخ ۲۸/۸/۸۸ را دارد، این ابیات از خواجه ی شیراز را نوشته است که:

معاشران گره از زلف یار بازکنید / شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند / وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

امید که این شب خوش، با قصه ی عشق و شکیبایی همچنان ادامه یابد….

 وب سایت سرکار خانم نگین حسینی

 http://neginh.net

|+|
نوشته شده توسط معصومه در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 21:6
همه آدمها با هم برابرند 

همه آدمهابا هم برابرند ، اما پولدارها محترم ترند. همه آدم ها با هم برابرند، اما بچه هاي بعضي ها بيكار نمي مانند. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضي قوميت ها بدبخت ترند و برخي برترند. همه آدم ها با هم برابرند، اما توجه به بعضي ها واجب تر است. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضي ها مقدم ترند. در كل همه آدم ها برابرند، البته تبعيضي در كار نيست همه آدم ها با هم برابرند، همه آدم ها با هم  برابرند،  اما بعضي ها برابرترند !!!

اینطور میگن شما هم شنیدین آیا همه آدمها با هم برابرند؟!

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 10:42
تولدی دوباره 

دوباره بهار زندگیم در اولین روز تابستان آمد

یک طلوع دیگر در میان غروب زیبای فصل بهار

و آغاز یک تولدی دیگر در حضور سبز تابستان

همچنان عمر در حال گذر است

و اینک نیز خزانی دیگر در زندگیم نیز فرا رسید

آنگاه که خورشید در یک سحر گاه فصل گرم تابستان طلوع می کند

من نیز در این فصل طلوع می کنم در یک ماه پر از گرمی و محبت ...

نفسی عمیق، این هوا یک هوای تازه است، یک شروع دوباره است.....

و باز دوباره ، فصلی پر غرور، فصل محبوب من، انتظار پر شور من...

این هوا، هوای آواز است، تابستان فصلی گرم و مهربان است...

این هوا یک هوای تازه است..

تابستان فصل مهربانیست، تیر ماه ماهی پر آوازه است!

ماه مهربان من کجا بودی؟ که فصل ها را به انتظار آمدن دوباره ات نشستم.

تا بیایی و مرا دوباره به حال و هوای عاشقانه ببری...

کاش دنیای من تا ابد مثل امروز سبز باشد....

امروز که دنیا را دیدم با خود گفتم چه دنیای سبزیست، اما نمی دانستم این دنیا خزانی نیز دارد،

 زمستانی دارد .......

نمی دانستم این سر سبزی همیشگی نیست!

امروز روز تولد من است، تولدی در آغاز دیگر!

کاش فصل های زندگی ام مثل امروز مثل این طلوع دوباره، سبز سبز بود...

با گذشت عمر و رفتن لحظه های زندگی، گذشت زمان و تیک تیک ساعت اتاق و حرکت عقربه های ساعت به جلو، دلم به درد می آید ...

که از برگهای درخت زندگی ام می ریزد و بعد نیز بر روی آنها پا می گذارم........

چرخه روزگار می چرخد و ما همچنان به انتظار تولد یا مرگ خود نشسته ایم ...

اما امروز انتظار من به پایان رسید و روز تولد خود را می بینم.

|+|
نوشته شده توسط معصومه در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 22:21
چرا صورتم خیس می شود؟ 

باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من

 بر زمين ريخت  و به جريان آب پيوست .

آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد .

 از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟

 او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .

از پرندگان در حال پرواز پرسيدم :  دليل اشک من چيست ؟

 آنها هم بدون توجه به سؤالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .

تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .

 پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم.

 زندگي بدون هدف وجود ندارد .

 بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند .

اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .

 دنبال پاسخي به سؤالي هستيم که جواب ندارد .

 و در آخر مي گرييم  -  براي نامعلوم

 غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سؤال خود را تکرار کردم :

 چرا گريانم ؟

 به خاطر اين که در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست.

از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟

 او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده

برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد.

 برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم

 برگي از يک درخت ، در بازوان باد، شسته شده در زير باران ، در تماس با گرماي آفتاب

 و رودخانه در حال حرکت .

 زندگي به راه خود ادامه مي دهد . . .

اما یادمان باشد

زندگي را ، زندگي بايد کرد

 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:29
سال نو مبارک 

نوروز مبارک

دستان پرنوازش بهار ، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد، و زمین و درخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می كنند. در سال جدید خورشیدی، سبزی ، شادی ، كامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.

 اين بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم
سبزه را با ياد روي سبزه ات
سمنو به ياد شيريني لبخندت
سايه دانه به رنگ چشم هايت
سرکه با ياد ترشي مهربانيت
سيب با ياد ترديه گونه هايت
سکه با ياد درخشش قلبت
سير با ياد تندي کلامت
با همه خوبي ها و بدي هايت … دوستت دارم.



 

 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 18:42
یادت گرامی  

دگر تاب و توان ندارم! قدم هایم سست شده و آهسته و بی هدف گام بر میدارم! چشم هایم را باز میکنم...تو را می بینم! در اندوهم، در اشکهایم و در عمق تاریکی و نیستی تو را می بینم! آری با تو دگر نیستی را نمی بینم و دگر تنهایی برایم مفهومی ندارد.!آری با تو...ای تجلی بخش هستی...! تو را می خواهم و گام هایم را به سوی تو بر می دارم! خداوندا...تو را می خواهم...!

پدر زیبا ترین واژه هستی...

پدر عزیزم! سه سال است که دیگر صدای گرم و مهربانت را نمی شنوم و دگیرانتظاری برای آمدنت نمی کشم! افسوس که دگر تو را نمی بینم وافسوس سومین سال است  که باید در چنین روزی خاطره تلخ رفتنت را به خاطر بیاورم سالروز پرپر شدنت را!

حال دیگر همیشه جای خالی تو مرا می رنجاند، با این حال می دانم که با این که حضور فیزیکی  تو را حس نمی کنم اما همواره حضور معنوی ترا حس میکنم و همین برایم روح بخش است.

 چندین سال پیش در چنین روزی کنارم بودی! افسوس، چشمانت را با لبخندی به روی زندگی بستی...! پدر جان اندوه نبودنت را به سختی تحمل می کنم و هر لحظه دستان مهربان و آغوش پر مهرت را طلب می کنم...چگونه رفتنت را باور کنیم...افسوس که دگر گرمی دستانت را حس نمی کنم تا بر آنها بوسه بزنم...!

یادت گرامی و روحت شاد پدره عزیزم

|+|
نوشته شده توسط معصومه در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 9:42
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید 

نگاهی که خود انسانی نیست چگونه می تواند ...؟!

 

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

 

به مناسبت روز جهانی معلولان

سالهاست که با نزدیک شدن به روز جهانی معلولان دلم می گیرد، دلم از این می گیرد که چند روز دیگر بعد از یکسال بار دیگر مسئولان به تقویم ها سر می زنند و به خاطر می آورند که چنین روزی هم وجود دارد!!

چند روز دیگر همه رسانه ها با نگاهی ترحم آمیز و سخنانی حاکی از اینکه معلولان ناتوان هستند، و از کمک کردن به این قشر فراموش شده سخن می گویند، و با سپری شدن این روز، بار دیگر این طیف از جامعه به دست فراموشی سپرده می شوند...

این روز یعنی سوم دسامبر که مصادف است با دوازدهم آذرماه، روز جهانی معلولان نامگذاری شده است.

دوازدهم آذر، روز جهانی معلولان، می تواند فرصتی مغتنم باشد برای تعمق بیشتر در خصوص مسایل آموزشی، توانبخشی و اجتماعی ایشان و افزایش سطح آگاهی و شناخت مسایل و حقوق این قشر از اجتماع. نیز فرصتی می تواند باشد برای آگاهی دادن به مردم و به زبانی دیگر؛ فرهنگ سازی برای درک و شناخت بهتر این قشر و مسایلشان.

 شعار امسالِ روز معلولان از سوی سازمان ملل متحد، کرامت، منزلت و عدالت انتخاب شده، این شعار به معنی برابری فرصت ها؛ دسترسی همه انسان ها به طور مساوی به امکاناتی از قبیل: مسکن، فرصت های شغلی و تسهیلات آموزشی و تفریحی و از همه مهم تر داشتن منزلت اجتماعی.

در اعلامیه جهانی حقوق بشر تصریح شده که انسان ها با یکدیگر برابرند و این الهام گرفته و وام گرفته از میراث فرهنگی ماست. چنین ایده آلی تحقق خواهد یافت اگر بپذیریم که شهروند درجه یک و دو وجود ندارد، اگر تمام جامعه توانایی های یک معلول را باور کند و او را به عنوان فردی «ناتوان» محسوب نکند، اگر مسئولین برای بر طرف کردن موانع و ایجاد تسهیلات مناسب برای این قشر از جامعه همکاری بیشتر کنند.

" کافی ست گاهی تصور کنید: که شاید در یک روز آفتابی، دریچه اقبال روزگار به روی ما هم بسته شود و از بدِ ایام در سانحه ای دست یا پای خود را از دست دهیم" اگر همه جامعه این گونه فکر کنند که آنها هم یک لحظه با معلولیت فاصله دارند، مانعی به نام «طرز تفکر منفی» در مورد این قشر از جامعه تغییر خواهد کرد.

آیا به راستی در این چند روز می توان فرهنگ پذیرفتن آدم هایی که گاه طرد شده اند، گاه نفی شده اند، گاه با بی اعتنایی مواجه شده و حتی شاید در برهه ای از تاریخ بشری به مرگ محکوم شده اند را تغییر داد؟!

مهم ترین نکته این است که باور از خود معلول آغاز شود. با تلاش، باید خود را به سایرین بشناساند. باید خود و توانایی های خود را باور داشته باشد و این باور را به جامعه هم منتقل کند.

مهم است که معلول باشی و در میان انسان هایی بنشینی و کار کنی، که معلول نیستند، از حقوق انسانی خود سخن بگویی، گزارش تهیه کنی، بنویسی، مصاحبه کنی، خود را به عنوان نماینده ی یک قشر آسیب پذیر فراموش شده، نه به نمایش بگذاری بلکه به اثبات برسانی که آری، تو هم می توانی!

مردم آیا با خود اندیشیده اند که در گوشه گوشه شهرشان، در همسایگی شان شاید، کسی هست که نمی بیند، نمی شنود، فلج است یا اینکه عقب مانده ذهنی است و اینکه دردش چیست؟ و مشکلش کدام است؟ به چه احتیاج دارد؟ و اصلا چرا معلول شده؟

در تعامل با این گروه از هم پیکران اجتماع لازم است که نخست توانایی و کم توانایی های شان را بازشناخته و درک کنیم و تا رسیدن به توان جمعی مردم در درک ایشان، راهی دشوار را تا بسترسازی جامعه ای مطلوب و دلپذیر برای ایشان در کنار دیگران در پیش داریم.

زمانی که معلول و معلولیت شناخته شد و جامعه، مردم و حتی خانواده ها، فرد معلول را شناختند و باور کردند، تغییر آغاز می شود.

اولین گام در راه تغییر، دگر گون شدن نگرش ماست، این نگرش ماست که ارزش های ما را تعیین می کند، نگرش ماست که خوب و بد، زشت و زیبا، معلول و غیر معلول را تعیین می کند و این نگرش مربوط به آگاهی، شناخت و باورهای ما می باشد. هرچه باورهای ما انسانی تر، فطری تر و نزدیک تر به عدالت باشد، نگرش ما نیز انسانی تر و عادلانه تر خواهد بود. اینجاست که زشت و زیبا رنگ خواهد باخت و معلول و غیر معلول بی معنا خواهد شد. چرا که ارزش های ما ریشه در نگاه عدالت خواهانه ما دارد، عدالتی که انسان ها را یکسان می نگرد، برابر می شمارد و فرق نمی گذارد.

اگر برآنیم تا تغییری ایجاد کنیم، اگر برآنیم فرهنگی بیافرینیم، شناختی ایجاد کنیم، حرفی از عدالت بزنیم باید بگذاریم فرزندان معلول این جامعه، نخست در میان قبیله ی فرهنگ ساز ما جای بگیرند، کنار آنها کار کنند تا شاید آنها «توانستن» خود را باور کردند و این باور را انتقال دادند تا فرهنگی پدیدار گردد که در آن وجود انسانیِ آدم ها ملاک تعیین ارزش آنها باشد و قانونی که بهره مندی از حق را برای همگان به ارمغان بیاورد.

درست، چشمی که نمی بیند، نمی بیند؛ گوشی که نمی شنود، نمی شنود؛ دست و پایی که فلج است، فلج است؛ ذهنی که کند است، کند است. اما در پس همه اینها، اگر باورمان بشود، روح انسانی یگانه ای جاری است که خداوند آن را در وجود همه انسان ها دمیده است.

چشمش نمی بیند، اما حافظه تابناکش تو را به شگفت وا می دارد و اندیشه نابش تو را به ستایش؛

گوشش نمی شنود، اما زیباترین نغمه های موسیقی را با سرانگشتان اعجازگر خویش به شما هدیه می کند؛

حرکتی ندارد، اما با هوش سرشار خویش، ستاره ها را فتح می کند؛ ذهنش کند است، آری. اما او انسان است؛ انسانی که روح خداوند در او دمیده شده است.

من هم سالهاست که فریاد می زنم با عملم، نوشته هایم، کار کردنم که به دیگران ثابت کنم که می توانم تا باورم کنند ولی متاسفانه باز هم می گویند:

«تو ناتوانی!»

به همین خاطر هیچ گاه نمی توان انتظار داشت چنین نگرشی بتواند نگاه جامعه را اصلاح و یا حتی تعدیل کند.

چون نگاهی که خود درست نیست، انسانی نیست، عادلانه نیست هرگز نمی تواند در میان مردم درستی، انسانیت و عدالت بیافریند.

این است که اینچنین وامانده ایم و هنوز تا پذیرش معلول فاصله داریم.

با همه اینها، استوار گام بر می داریم. چون دست کم خود به این باور رسیده ایم که می شود. از این رو شاید بتوانیم در فرهنگ سازان هم این باور را ایجاد کنیم. گرچه سخت است، سخت ولی باید انجام شود.

و از این گونه است که می توان دوباره اندیشید که واژه ی «معلول» چه نقشی در گم کردن این راه دارد. با خود قدری تامل کنید که از این کلمه چه مفاهیمی را استنباط کرده و یا در ذهنتان تداعی می کنید: فردی که به تنهایی قادر نیست از عهده کارهایش برآید، فردی که در پشت نگاه خردکننده ی آدم هایی که می خواهند او را کمک کنند تحقیر می شود، فردی منزوی و جامعه گریز و...

همه اینها بار منفی معنایی واژه ی «معلول» است و «توان یاب» نقطه ی روبه روی آن. کسی که می خواهد و اراده کرده است که سرنوشت را به دست خویش بازنویسد. اگر یک کلمه و فقط یک کلمه چنین تغییری ایجاد می کند پس زبان را در مسیری درست و شایسته ی انسانیت ما به کار گیریم.

من باور دارم که همه به باورمان ارج خواهند نهاد، به امید آن روز.

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 8:0
پاییز سمفونی دلتنگی ها 

 با عرض سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان خوب و عزیزم

درسته که ماه آخره پاییزه، من دیر به فکر افتادم و این مطلب رو در آخرین ماه از این فصل …. نوشتم

این فصل در عین زیبایی برای بعضی ها مثل خودم دلتنگ کننده است ولی ممکنه یکی این فصل رو زیبا و دلنشین بدونه ولی من عقیده دارم هر چیزی حتی دلگیر کننده رو هم آدم می تونه با استفاده از فکرش به اون زیبایی ببخشه

طبیعت می نوازد، سمفونی پاییز آغاز شده است .

 می توانی از همین حالا صدای خش خش برگ هارا تجسم کنی، می توانی تر نم باران را بشنوی

میتوانی به زمزمه گوش نواز باد روی شاخه های درخت گوش بسپاری

 می توانی پاییز را دوست داشته باشی

می توانی نقاش پاییز باشی

 برگ ها را ببین که از دل مادر سبز رنگ به رنگ می شوند نارنجی سبز قرمز

جویبار ها را ببین یا نه همین جوی کوچک شهر را که آب درونش غلط غلطان کف سنگی اش را نوازش می کند

آری فصل  . فصل شروع سنفونی دلتنگی هاست

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 1:44
حسرت همیشگی 

 حرف‌های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

     چقدر زود

          دیر می‌شود.

 

روحت شاد و یادت گرامی باد دایی خوبم

|+|
نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 16:16
پرنده ها بی بال می پرند! 

اين روزها مثل بادي پريشان احوال، از روي خاطرات ترك خورده مي‌گذرم

و نمي‌دانم در كدام سوي كوير است كه هنوز سرگردانم

صدايم را كسي نمي‌شنود

و شب‌ها مهتاب است كه در تنهايي برايم لالايي مي‌خواند

اين روزها سرم پر از ابهام است

احساسم شده است يك علامت سوال بزرگ

عقلم علامت تعجب

زبانم سه نقطه

و دلم در پرانتز حريمش، حرمتش را حفظ مي‌كند

اين روزها، نه! اين شب‌ها

حوالي خواب‌هايم باراني است

با هر تكه ابري، قطره باراني مي‌شوم

تا از آسمان دلم بر روي اين كوير خشكيده ببارم

تا شايد روزي جوانه عشق از اين خاك برويد

بي هيچ ترسي از هر احساس تنهايي

اين روزها قاصدك‌ها زياد خوش خبر نيستند

براي همين مدام خودشان را قايم مي‌كنند

و پروانه‌ها زياد دلشان شاد نيست

براي همين در تنهايي مي‌گريند

اين روزها دلم براي دريا تنگ مي‌شود

با چشماني بسته به موج‌ها سلام مي‌كنم

و براي ماهي‌ها دست تكان مي‌دهم

براي فانوس خيس دريايي آرزوي سلامتي دارم

اين روزها اعتراف مي‌كنم دل‌تنگم

همه دل‌تنگي‌ام را با سرانگشتان احساسم

بر صفحه آبي آسمان حك مي‌كنم

بعد آن تكه از آسمان را در پنهان‌ترين جاي قلبم مخفي مي‌كنم

مبادا چشم نامحرمي حُرمت دلم را بشكند

تا حريم اين دل شكسته حفظ شود

اين روزها وقتي شعري مي‌خوانم

چشمانم برق مي‌زند

روزي شاعري برايم گفت

پرنده بي‌بال هم مي‌پرد!

و من ديدم چقدر دلم هواي پريدن دارد

اين روزها دلم براي دوست داشتن مي‌سوزد

وقتي كسي مرا براي ت م ل ك بخواهد

دلم مي‌لرزد

صدايم مي‌گيرد

و نبض لحظه‌هايم به تندي مي‌زند

نياز به دوستي رازي است كه به تملك نبايد فروختش!

اين روزها كسي گم شده است

در ميان ستاره‌ها، در آغوش مهتاب

در هنگامه بوسه باران آسمان...

تنها ماندنِ نجابت يك نگاه سخت است

اين روزها دوستان غريب شده‌اند

و غريبه‌ها اداي دوستي درمي‌آورند

اما من با كدامين واژه بگويم

دوستي عطر آشنايي است ديرينه

كه هيچ غريبه‌اي را در اين خلوتكده راهي نيست

و دوستي پاك است و پر از نگاه آشنا

مثل دوستيمان با خدا

اين روزها هر لحظه با خداي مهربان نجوا مي‌كنم

و در لحظات پاك نيايش

براي آرزوهاي خوب همه دعا مي‌كنم

براي لحظات دلتنگي و بي‌قراري اين روزهايم

به پرنده‌ها مي‌گويم: التماس دعا...

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 21:43
لوگوي دوستان