تبليغاتX
فریاد بی صدا
تنهايي 

آدم وقتی می ميرد همه چيز تمام می شود

 

آدم وقتی متولد می شود همه چيز شروع می شود

 

من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام

 

من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛

 

عاشق شدن مثل تولد می ماند

 

و تنهايی هم گاهی شبيه متولد شدن می شود

 

من در تنهايی هايم عاشق می شوم و شعر می گويم

 

من در تنهايی هايم گاهی لبخند می زنم

 

و گاهی هم، گريه می کنم ...

 

در تنهايی من کسی نيست که رفتنش مرا غصه دار کند

 

و درتنهايی من کسی نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد

 

تنهايی من يک مهمانی بزرگ است برای تمام خاطره ها

 

تنهايی من به وسعت تمام روياها جا دارد

 

و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است

 

و البته گاهی هم سياه و سفيد می شود

 

من در تنهايی خود بارها شروع شده ام

 

و بارها هم تمام می شوم

 

خدا هميشه کنار گوش من زمزمه می کند

 

هميشه يادم می اندازد :

 

من تنها زاده شده ام ؛ تنهای تنها

 

و تنها هم می ميرم ... از هنگام زاده شدن هم تنها تر

 

تمام دلبستگی هايم بر باد خواهد رفت

 

و کسی حتی عاشق ترين همدمم هم

 

مرا در راه رفتن همراهی نخواهد کرد

 

من از دلبستگی های بی سرانجام می ترسم

 

من از دلخوشی های کوتاه مدت و لذت های فراموشی ؛ می ترسم

 

در تنهايی ام مدام متولد می شوم

 

و مدام مرگ را تجربه می کنم

 

در تنهايی من روزها با بغض های فروبسته نمی گذرد

 

در تنهايی من شب ها با اشک و آه مخفيانه و سردرد های کشنده صبح نمی شود

 

من نگاه کردن به گلبرگهای سفید بهار نارنج در يک روز بهاری

 

و نوشیدن يک ليوان چای و انتقال افکار از سایه روشن ، موجود خیالی ذهن من و نوشتن چند

 

 سطر کوتاه را، با تنهايی ؛  ‌به تنهايی تجربه نموده ام

 

من لذت تنهايی را به تمام لذت های بدون تنهايی خود ترجيح می دهم

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 1:20
لوگوي دوستان