ديوار...
خسته بود ، اما صبور و مقاوم؛
به سختی سرپا ايستاده بود.
گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد
بر رویش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد،
پرسيدم:
آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟
با خستگی و بي حوصلي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد:
آري تو هم بنويس
من با اشتياقي غير قابل توصيف،
تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم
شروع كردم به نوشتن...
من هم...
گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت؛
نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم
او متعجبانه به من نگاهي كرد
با ديدن اين جمله فرو ريخت،
به تلي خاك مبدل شد
ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به عزیزانم را نداشت
تقديم به شما دوست عزيزم كه اين مطلب را خواندي
با احترام فراوان

