تبليغاتX
فریاد بی صدا
بازی؛ 

بازي،

سال پیش همین موقع بود نه درست همین لحظه!!!

اول ؛

 اين اولين بازي بود و نمي دانم و نمي خواهم باور كنم كه آخرين بازي بين من و تو بود!!!

 نوبت تو بود

آن روز عصر

نزديک غروب ؛

سرت را روی ديوار گذاشتی

چشمانت را بستی

و شروع کردی به شماره کردن ؛

۱۰

۲۰

۳۰

دلم نمی آمد سر در گمی ات را ببينم

اصلا طاقتش را نداشتم

کمی آن طرف تر رفتم

پشت درخت ايستادم

و دستانم را دور درخت حلقه کردم

تا به راحتی مرا ببينی

۹۰

۱۰۰

سرت  را از ديوار برداشتی

چشمانت را باز کردی و آمدی به سمت من ؛

دستانم گرمی دستانت را حس کرد

حالا نوبت من بود

دلشوره داشتم 

دلشوره

دلشوره دلشوره دلشوره دلشوره

سر را به ديوار گذاشتم

شروع کردم به شمردن

آرام ، آرام ، آرام

۱۰

۲۰

۳۰

۹۰

۱۰۰

سرم را از ديوار برداشتم

نبودی!

نبودی!

نبودی!

رد پاهايت

از گندمزار رد شده بود

از دشت بيرون رفته بود

تا بالای کوه رفته بود

تو رفته بودی . . . ؛

 رفته بودی... 

رفته بودی... 

آفتاب غروب کرد...

صبح شد...

عصر شد...

و من منتظر ماندم

و هنوز منتظرم...

نمی توانم باور کنم و هنوز باور نمی کنم که بازی اینقدر طولانی شد

 

هنوز باورم نميشه بازي خيلي طولاني شد!!!

پدر عزیزم هر کجا که باشی، همیشه در قلبم هستی،

خیلی دوستت دارم

 سفرت خوش و روحت شاد

روحت شاد

روحت شاد

 

|+|
نوشته شده توسط معصومه در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 3:21
لوگوي دوستان