دگر تاب و توان ندارم! قدم هایم سست شده و آهسته و بی هدف گام بر میدارم! چشم هایم را باز میکنم...تو را می بینم! در اندوهم، در اشکهایم و در عمق تاریکی و نیستی تو را می بینم! آری با تو دگر نیستی را نمی بینم و دگر تنهایی برایم مفهومی ندارد.!آری با تو...ای تجلی بخش هستی...! تو را می خواهم و گام هایم را به سوی تو بر می دارم! خداوندا...تو را می خواهم...!
پدر زیبا ترین واژه هستی...
پدر عزیزم! سه سال است که دیگر صدای گرم و مهربانت را نمی شنوم و دگیرانتظاری برای آمدنت نمی کشم! افسوس که دگر تو را نمی بینم وافسوس سومین سال است که باید در چنین روزی خاطره تلخ رفتنت را به خاطر بیاورم سالروز پرپر شدنت را!
حال دیگر همیشه جای خالی تو مرا می رنجاند، با این حال می دانم که با این که حضور فیزیکی تو را حس نمی کنم اما همواره حضور معنوی ترا حس میکنم و همین برایم روح بخش است.
چندین سال پیش در چنین روزی کنارم بودی! افسوس، چشمانت را با لبخندی به روی زندگی بستی...! پدر جان اندوه نبودنت را به سختی تحمل می کنم و هر لحظه دستان مهربان و آغوش پر مهرت را طلب می کنم...چگونه رفتنت را باور کنیم...افسوس که دگر گرمی دستانت را حس نمی کنم تا بر آنها بوسه بزنم...!
یادت گرامی و روحت شاد پدره عزیزم![]()

