دوباره بهار زندگیم در اولین روز تابستان آمد
یک طلوع دیگر در میان غروب زیبای فصل بهار
و آغاز یک تولدی دیگر در حضور سبز تابستان
همچنان عمر در حال گذر است
و اینک نیز خزانی دیگر در زندگیم نیز فرا رسید
آنگاه که خورشید در یک سحر گاه فصل گرم تابستان طلوع می کند
من نیز در این فصل طلوع می کنم در یک ماه پر از گرمی و محبت ...
نفسی عمیق، این هوا یک هوای تازه است، یک شروع دوباره است.....
و باز دوباره ، فصلی پر غرور، فصل محبوب من، انتظار پر شور من...
این هوا، هوای آواز است، تابستان فصلی گرم و مهربان است...
این هوا یک هوای تازه است..
تابستان فصل مهربانیست، تیر ماه ماهی پر آوازه است!
ماه مهربان من کجا بودی؟ که فصل ها را به انتظار آمدن دوباره ات نشستم.
تا بیایی و مرا دوباره به حال و هوای عاشقانه ببری...
کاش دنیای من تا ابد مثل امروز سبز باشد....
امروز که دنیا را دیدم با خود گفتم چه دنیای سبزیست، اما نمی دانستم این دنیا خزانی نیز دارد،
زمستانی دارد .......
نمی دانستم این سر سبزی همیشگی نیست!
امروز روز تولد من است، تولدی در آغاز دیگر!
کاش فصل های زندگی ام مثل امروز مثل این طلوع دوباره، سبز سبز بود...
با گذشت عمر و رفتن لحظه های زندگی، گذشت زمان و تیک تیک ساعت اتاق و حرکت عقربه های ساعت به جلو، دلم به درد می آید ...
که از برگهای درخت زندگی ام می ریزد و بعد نیز بر روی آنها پا می گذارم........
چرخه روزگار می چرخد و ما همچنان به انتظار تولد یا مرگ خود نشسته ایم ...
اما امروز انتظار من به پایان رسید و روز تولد خود را می بینم.

